مامان امین معلم بود و باباش هم که مثل تمام باباها سر کار میرفت. بنا بر این صبح ها خونشون خالی بود

یه روز امین گفت بیا از لیلا و فرانک بخوایم بیان خونمون. منم کمی فکر کردم و دیدم ایده بدی نیست. خلاصه موضوع رو به لیلا گفتم و لیلا هم گفت که باید با فرانک صحبت کنم. فردای اون روز لیلا گفت که نه نمیشه. ما توی مدرسه چی بگیم و ...