داستان های فلسفی و آموزنده 24 دی ماه ۹۲
داستان های فلسفی و آموزنده دی ماه ۹۲
…:: برای خواندن داستان های فلسفی و آموزنده به ادامه مطلب بروید::…
اولین روزهایی که در سوئد بودم یکى از
همکارانم هر روز صبح مرا با ماشینش از هتل برمیداشت و به محل کار می برد. ماه
سپتامبر بود و هوای سوئد در این ماه کمى سرد و گاهی هم برفى است. در آن زمان
۲۰۰۰کارمند ولوو با ماشین شخصى به سر کار می آمدند. ما صبح ها زود به کارخانه می
رسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورترى نسبت به ورودى ساختمان پارک می کرد و ما
کلی پیاده راه می پیمودیم تا وارد ساختمان محل کارمان شویم. روز اول من چیزى نگفتم
، همین طور روز دوم و سوم تا اینکه بالاخره روز چهارم به همکارم گفتم :
“آیا جاى پارک ثابتى داری ؟ چرا ماشینت را این قدر دور از
در ورودى پارک می کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست ؟”
او در جواب گفت : “چون ما زود می رسیم و وقت براى پیاده
رفتن داریم” بعد ادامه داد : “باید این جاهای نزدیک را براى کسانى خالی بگذاریم که
دیرتر می رسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیک تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان
برسند.”
::
داستان های فلسفی و آموزنده دی ماه ۹۲