رو پاکت سیگار نوشته بود:سیگار برای شما و  اطرافیان ضرر دارد.
تو دلم گفتم:تو یه نفر را اطراف من پیدا کن تا من به خاطر اونم شده ترک کنم

پادشاهی در زمستا به یکی از نگهبانان گفت سردت نیست؟

گفت=عادت دارم

گفت=میگویم برایت لباس گرم بیاورند و فراموش کرد.

صبح جنازه نگهبان را دید که روی دیوار نوشته بود=

به سرما عادت داشتم اما وعده لباس گرمت مرا ویران کرد

 

هوا گرفته بود باران می بارید

کودکی خیس از بی سرپناهی آهسته گفت

خدایا گریه نکن درست میشه