سیگار
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 13:58 توسط ALONE LOVE
|
پادشاهی در زمستا به یکی از نگهبانان گفت سردت نیست؟ گفت=عادت دارم گفت=میگویم برایت لباس گرم بیاورند و فراموش کرد. صبح جنازه نگهبان را دید که روی دیوار نوشته بود= به سرما عادت داشتم اما وعده لباس گرمت مرا ویران کرد هوا گرفته بود باران می بارید کودکی خیس از بی سرپناهی آهسته گفت خدایا گریه نکن درست میشه
رو پاکت سیگار نوشته بود:سیگار برای شما و اطرافیان ضرر دارد.
تو دلم گفتم:تو یه نفر را اطراف من پیدا کن تا من به خاطر اونم شده ترک کنم
